شماره دست نوشته: 2
زمان نگارش: بهار 1388

صفحه نخست

نگارنده: مهدی متوسلی

خانم تارا ، تماشاچي زخم مدينه

 

چند ماه به محرم مونده بود . همه عجله داشتيم تا برنامه هاي ماه محرم رو مرتب كنيم. من به لندن سفر كرده بودم هرچه زودتر تكليف گروه رو مشخص كنم 

قرار بود تا به دعوت مركز اسلامي انگليس ، نمايش خورشيد كاروان رو،  در لندن اجرا كنيم.  به همين خاطرتوي اتاق آقاي معاون جمع شده و مشغول بحث و گفتگو بوديم . من با حرارت تمام داستان  خورشيدكاروان رو تعريف مي كردم و سابقة 18 ساله ی اون رو  توضيح ‌ مي دادم .

در جمع 7-8 نفرة ما خانمي نشسته بود كه اونو خانم تارا صدا مي كردند. خانم تارا مراكشي الاصل و مقيم انگليس بود، حدود 40 سال سن داشت و چهرة سبزه و عينك كاچويي مشكي اش قاب شده بودند توي روسري محكمي كه حجاب اورو كامل مي كرد . وقتي يكي از دوستان جلسه با او انگليسي صحبت كرد و موضوع جلسه رو براش توضيح داد، تازه فهميدم كه خانم تارا فارسي بلد نيست و شايد به همين دليل هم تا حالا سكوت كرده بود او به دقت به گفته هاي دوست ما گوش كرد و بعد در حاليكه چهره اش را در هم كشيد و به فارسی گفت :

تئاتر ؟ ... اينجا !!؟

و بعد چنان چهره اش رو كج و ماوج كرد كه همه فهميدند اصلاً با  تئاتر موافق نيست . حتي توضيحات دوستان من هم اونو متقاعد نكرد و با كلمات شكسته و بسته فارسي ادامه داد

تئاتر، اصلاً خوب نيست ...

آدم هاي زيادي رو ديده بودم كه با تئاتر ونمايش ، ميانه اي ندارند و با اونها مدتهاي زيادي بحث و گفتگو كرده بودم اما جديت خانم تارا در ردّ اصل موضوع ، شوخي بردار نبود و راهي براي بحث  ‌نداشت . پس ... ، سكوت كردم . چون واقعاً چاره اي نداشتم.

حالا خانم تارا ، ميدون رو به دست گرفته بود و به انگليسي مطالبي رو براي جمع مي گفت كه نه معني اونو مي فهميدم و نه ديگه علاقه داشتم كه بفهمم . فقط مي دونستم كه به اجراي نمايش ، علاقه اي نداره و به نظر خودش اصرار هم داره.

تارا ، يدفعه حرفاشو قطع كرد ، مكثي كرد . انگار چيزي رو به خاطر آورده باشه و بخواد پز بده ، رو كرد به سمت من و به لحجة فارسي خودش گفت :  البته ... البته آقا ، من در ايران ... يك نمايش ديد ... اون خوب بود ... خيلي خوب ، فاطمه زهرا در ايران ... اوه ... عالي بود !! و بعد راجع به یک نمایش توضیحاتی رو داد.

آروم به پشتي صندليم تكيه دادم ، نفس عميقي كشيدم و چشمهامو بستم ...

بعله ، خانم تارا ، تماشاچي زخم مدينه  بود .

                                                                                              مهدی متوسلی - بهار 1388